«شاه مرد، زنده باد شاه» | روایت یک روانسیاست تاریخی در ایران

رویداد۲۴| داستانی عامیانه، اما به شدت تکاندهنده در بطن تاریخ ما نهفته است که شاید بیش از هزاران صفحه رساله سیاسی، پرده از راز روانشناسی قدرت در ایران بردارد. روایت میکنند که نادرشاه افشار، آن سردار بیبدیل و فاتح دهلی، در میانه یکی از لشکرکشیهایش در کوهستانهای افغانستان، پیرمردی را میبیند که با شجاعت و نیرویی شگفتانگیز در حال نبرد است. پادشاه که از صلابت او به وجد آمده بود، زبان به پرسش میگشاید و میپرسد: در آن روزگار تاریک که افغانها مشغول غارت و ویرانی کشور بودند، تو کجا بودی؟. پیرمرد، بیآنکه مرعوب شکوه پادشاه شود، پاسخی میدهد که پژواک آن تا به امروز در راهروهای تاریخ ما طنینانداز است: «من اینجا بودم، تو کجا بودی؟».
این دیالوگ کوتاه، سرنمونی بیبدیل سیاست در سنت ایرانی است. پیام این حکایت روشن و در عین حال هولناک است: در غیاب رهبری مقتدر، هیچچیز کار نمیکند. انبوه مردمان، هرچند شجاع و توانمند، بدون اراده و حضور یک «مرد بزرگ» هیچ نیستند، و در مقابل، اراده همان مرد بزرگ میتواند در یک لحظه همهچیز را دگرگون سازد. در این الگوی تاریخی، نظم و شکوه یک تمدن نه به استحکام نهادها و قوانین، بلکه به ضربان قلب و نبض یک شخص گره خورده است. اما چرا چنین است؟ چرا در تاریخ ما، شکوه همواره مستعجل بوده و زوال با سرعتی باورنکردنی از راه رسیده است؟
معماری ویرانی و کشف قاره قدرت شخصی
بیشتر بخوانید:نادر شاه افشار؛ ماجراجوی نظامی منطقه که اسطوره ناسیونالیسم ایرانی شد
برای درک عمق آنچه که بر ساختار سیاسی ما سایه افکنده است، باید ابتدا به سراغ مفهومی برویم که نیکولو ماکیاولی، متفکر برجسته فلورانسی، در سپیدهدم عصر رنسانس صورتبندی کرد. اهمیت استراتژیک ماکیاولی در کشف قاره سیاست به مثابه امری مستقل از اخلاق و دین نهفته است. او سیاست را نه آنگونه که باید باشد، بلکه آنگونه که در جهان واقع هست تحلیل کرد. اما مفهوم محوری در اندیشه او، یعنی «لو استاتو» (Lo Stato)، با درک مدرن ما از «دولت» تفاوت بنیادین دارد. «لو استاتو» اساسا به دولت یک نفر یا یک خاندان خاص اشاره دارد و فاقد ویژگی تداوم و پایداری نهادین است.

دولت در تاریخ ایران، قرنها تجلی بینقص همین «لو استاتو» بوده است. سرنوشت دودمان صفوی، یکی از درخشانترین امپراتوریهای تاریخ ما، گواه این مدعاست. برخلاف تصور رایج که زوال را فرایندی کند و تدریجی میداند، سقوط دولت صفوی به شدت پرشتاب و ویرانگر بود، به گونهای که حتی ناظران اروپایی را در بهت و حیرت فرو برد. این فروپاشی ناگهانی، بیش از آنکه حاصل یک جبر تاریخی باشد، نتیجه تقاطع وقایع ناگوار با یک طبقه سیاسی متفرق بود که تحت فرمانروایی پادشاهی مردد و بیتصمیم قرار داشتند.
زمانی که شورشیان افغان به سمت پایتخت پیشروی کردند، دولت صفوی به طرز عجیبی در مقاومت بیکفایت ظاهر شد. مشکل از فقدان نیروی نظامی نبود؛ بلکه رهبری دچار تفرقه بود و هماهنگی به شکلی اسفناک غایب بود. در نهایت، پس از یک محاصره طولانی و قحطی ویرانگر در اصفهان، شاه سلطان حسین، پادشاه تیره روز صفوی، پایتخت و تاج و تخت خود را به محمود افغان تسلیم کرد. او در کمال درماندگی و با لحنی جبرگرایانه گفت که خداوند آشکارا تصمیم گرفته است محمود جانشین او شود. این تسلیم حقارتبار نشان داد که فروپاشی صفوی، درست مانند سلف باستانیاش یعنی ساسانیان، بیشتر یک شکست شخصی و دودمانی بود تا شکستی در ساختار ماهوی یک ملت.
در دوره پس از سقوط اصفهان، ایران وارد وضعیتی شد که در آن افراد متعددی مانند محمود افغان و دیگران، بخشهایی از قدرت را در دست داشتند و همگی به نوعی حاکم بودند. «جسم لطیف» ایران، یعنی ایده یک کشور واحد و هویتی متصل، همچنان در روان جمعی باقی بود، اما هیچکدام از این حاکمان متفرق نمیتوانستند یک اقتدار عمومی و فراگیر را نمایندگی کنند. در واقع، حاکم وجود داشت، اما حاکمیت غایب بود.
فرزند شمشیر و سراب اقتدار
از دل این خاکستر و ناامیدی مطلق، نبوغ نظامی مردی ظهور کرد که به معنای واقعی کلمه، تجسم اراده یک فرد برای بازگرداندن شکوه از دست رفته بود: نادر افشار. نادر در فرایندی حیرتانگیز، افغانها را بیرون راند، عثمانیها را به عقبنشینی واداشت و روسها را از استانهای حاشیه خزر بیرون کرد. او با تاجگذاری در سال ۱۷۳۶، امپراتوری عظیمی ساخت و با فتح دهلی، ثروتی بیسابقه از جمله تخت طاووس را به ایران آورد. ناظران بینالمللی مسحور قدرت او شدند و او را اسکندر جدید نامیدند.
اما در پس این فتوحات خیرهکننده، خلأیی مرگبار نهفته بود. نادرشاه، پادشاهی بود که بر پایه شمشیر و اراده شخصی حکم میراند. ماکیاولی در اندیشه خود میان «قدرت» (Potere) و «زور» (Forza) تمایز قائل میشود؛ قدرت اقتداری است که از تعادل و موازنه پایدار نیروهای اجتماعی برمیخیزد، در حالی که زور نیرویی عریان، شخصی و فاقد مشروعیت ارگانیک است. نادرشاه به تعبیری دقیق، «فرزند شمشیر» بود و اقتدار او نه بر موازنه نیروهای اجتماعی، که تماما بر زور متکی بود.
دولت نادرشاه، نمونه بارز یک دولت سنتی و شخصی بود که ساختار و بقای آن کاملا به وجود فیزیکی خود او گره خورده بود. او هرگز نتوانست فرایند نهادینهسازی دولت را آغاز کند؛ فرایندی که همتای او در روسیه، پطر کبیر، علیرغم تمام خشونتهایش موفق به انجام آن شد و توانست نهاد دولت را از شخص پادشاه مستقل سازد. به همین دلیل، زمانی که نادرشاه در گرداب پارانویا، افسردگی و خشونتهای بیدلیل غرق شد و به دست سردارانش به قتل رسید، امپراتوری پهناور او نیز با همان سرعتی که برخاسته بود، به شکلی حقارتبار فرو پاشید. با مرگ نادرشاه، دولتش نیز به سرعت از هم پاشید. در تاریخنگاری ما، همواره گفته میشود «نادرشاه این کار را کرد»، نه اینکه «دولت این کار را کرد»؛ زیرا تمرکز مطلقا بر شخص است، نه بر نهاد.
الهیات سیاسی و ابداع امر انتزاعی
بیشتر بخوانید:
خون، خط نامرئی ترسیم کننده حاکمیت | دولت مدرن و معضل بازگشت خون از شریان قدرت به رگهای انسان
تامس پین و عقل سلیم | صدای بیپروا علیه سلطنت موروثی
در حالی که شرق در چرخه ظهور و سقوط اشخاص قدرتمند دست و پا میزد، اروپای قرن شانزدهم که خود درگیر بحرانهای سهمگین و جنگهای خونین مذهبی بود، مسیر متفاوتی را برای خروج از بنبست سیاسی برگزید. فرانسه صحنه نبردهای مرگبار میان کاتولیکها و پروتستانها بود که اوج آن در کشتار شب سن بارتلمی در سال ۱۵۷۲ رقم خورد. در این زمینه پرتلاطم، که شیرازه کشور در حال از هم پاشیدن بود، اندیشمندی به نام ژان بدن ظهور کرد.
بدن که در ابتدا ستایشگر ماکیاولی بود، دریافت که اندیشه معطوف به شخص و تمرکز بر خباثت برای کسب قدرت نمیتواند مبنای استواری برای دولتی پایدار فراهم کند. او متوجه شد که برای بقای یک واحد سیاسی در برابر تهدیدهای ویرانگر داخلی و خارجی، جامعه نیازمند یک «ملات» مفهومی مستحکمتر است که قدرتی فائقه و فراتر از دستهبندیهای دینی ایجاد کند. راه حل بدن، سکولاریزه کردن مفاهیم کلیدی الهیات مسیحی و تکیه بر بنیادهای حقوق رومی بود تا درک از دولت را از یک ملک شخصی به یک نهاد انتزاعی و غیرشخصی منتقل کند.
حقوق رومی، تمایزی بنیادین میان «رسپوبلیکا» (Res publica) به معنای امر عمومی و «رس پریواتا» (Res privata) به معنای امر خصوصی قائل بود. این تفکیک حقوقی بینهایت مهم بود، زیرا امکان مفهومی جدیدی را فراهم میکرد تا دولت نه به عنوان ملک شخصی حاکم، بلکه به عنوان یک امر عمومی که متعلق به همه است شناخته شود. پادشاه در این چارچوب تنها مدیر حوزه عمومی بود، نه مالک آن و اموال شخصی او از خزانه و منافع عمومی کاملا جدا بود. این دقیقا همان نقطهای است که تاریخ ایران فاقد آن بود؛ در ایران آن دوران، چنین تفکیکی وجود نداشت و به تعبیر سفرنامهنویسان اروپایی، «کشور ملک طلق شاه است». شاه بر امور عمومی و همچنین بر حوزه خصوصی افراد، از جمله جان و مال آنها، تسلط کامل داشت. در فقدان این تمایز، ایده یک حاکمیت مستقل هرگز فرصت شکلگیری پیدا نکرد.
بدن برای تکمیل نظریه خود، به یکی از پیچیدهترین مفاهیم الهیات مسیحی پناه برد: ایده دوگانگی جسم مسیح. بر اساس این باور، مسیح دارای یک «جسم کثیف» یا فانی، و یک «جسم لطیف» (Corpus mysticum) یا نامیرا بود که پس از مرگ جسمانیاش در کالبد کلیسا تداوم یافت. این ایده، کلیسا را به نهادی نامیرا و یک شخصیت حقوقی ابدی بدل کرد.
با انتقال این مفهوم به حوزه سیاست، پادشاهان اروپایی نیز دارای دو شخصیت شدند: شخصیت خصوصی و میرا (personal) که روزی میمیرد، و شخصیت عمومی و نامیرا (dignitas) که همان مقام شاهی و نهاد دائمی است. شعار معروف «شاه مرد، زنده باد شاه!» تبلور همین تفکیک است؛ مرگ شخص حقیقی در برابر تداوم نهاد حقوقی. بدن با استفاده از این مفهوم، «حاکمیت» (Sovereignty) را ابداع کرد. حاکمیت دیگر یک شخص نبود، بلکه امری انتزاعی، غیرشخصی و حقوقی بود؛ روحی نامرئی و پایدار که کشور بر پایه آن شکل میگیرد و حتی با رفتوآمد حاکمان از بین نمیرود. در این چارچوب جدید، «حاکم از حاکمیت برمیآید، نه حاکمیت از حاکم». حاکمیت قدرت فائقهای شد که منشاء قانون است و خود دولت را به وجود میآورد.
روانشناسی آشوب و آغوش گشوده به روی استبداد
در حالی که در غرب دولت مدرن بر پایه حاکمیت بنا میشد و با مرگ حاکمان از هم نمیپاشید، ایران همچنان در چنبره حاکمان فانی گرفتار بود. این غیبت تاریخی نهاد حاکمیت، در کنار هجومهای ویرانگر پیاپی، روانشناسی جمعی ما را عمیقا تغییر داد. در قرن سیزدهم میلادی، ایران شاهد دو تهاجم سهمگین مغول بود که بخشهای وسیعی از شرق ایران را ویران کرد و شهرهایی را نابود ساخت که هرگز دیگر کمر راست نکردند. مقیاس این خشونت به حدی بود که تاثیر روانی آن در نوشتههای مورخان ایرانی که نمیتوانستند ابعاد این فاجعه را باور کنند، کاملا مشهود است. پس از آن، غارتهای وحشیانه تیمور لنگ رخ داد که با هجومهای مکرر خود، از هرگونه بهبود جدی اقتصادی جلوگیری کرد.
این تهاجمات اقتصاد سیاسی کشور را از یک سیستم کشاورزی یکجانشین مبتنی بر شبکههای آبیاری، به یک اقتصاد شبانی و عشایری تبدیل کرد و بینالنهرین، قلب تپنده ایرانشهر، وارد افول قطعی شد. در بستر چنین آشوب و ویرانی مدامی، جامعه به باوری هولناک، اما عملگرایانه رسید: بینظمی بسیار بدتر از استبداد است. وقتی در غیاب یک حاکم قدرتمند، جان و مال و ناموس مردم در کسری از ثانیه نابود میشود، جامعه حاضر است به هر نیروی قهریهای که بتواند حداقلی از نظم را برقرار کند، تن در دهد. در چنین فضایی، بینظمی بدترین کابوس است و بسیاری از قساوتهای یک حاکم بیرحم بخشیده میشود؛ اگر دستکم بتواند نظم را بازگرداند.
این دقیقا همان بستری است که ظهور چهرهای چون آقامحمدخان قاجار را توجیه میکند. او که یکی از بیرحمترین بنیانگذاران دودمانی در حافظه تاریخی ماست، با نبوغ نظامی و قساوتی بیحد و حصر، ایران را مجددا یکپارچه کرد. سر جان ملکوم، فرستاده بریتانیا، با نگاهی واقعبینانه به این پدیده اشاره میکند که آقامحمدخان بهایی بود که ایران باید برای پایان دادن به یک قرن آشوب و بیثباتی سیاسی میپرداخت، و این ترور هدفمند، شر لازمی برای احیای قدرت و امنیت بود. جامعه خسته از جنگ، این خشونت را پذیرفت، زیرا پناهگاهی جز کالبد یک پادشاه مستبد در برابر طوفان حوادث نداشت.
جبرگرایی، هزارهگرایی و سندرم دستهای پنهان
بیشتر بخوانید:
عقل دربرابر نقل؛ نزاع اصولیون و اخباریون بر سر چه بود؟
آقا محمدخان قاجار؛ فرشتهی نجات یا شیطان رجیم؟
تکیه مطلق بر اراده اشخاص برای حفظ بقا، پیامدی بسیار مخربتر در ساحت ذهنیت ایرانی به جای گذاشت. این تجربه که قدرت همواره شخصی و به غایت شکننده است، و اینکه چرخ گردون ممکن است هر لحظه بر اساس هوس قدرتهایی که هیچ کنترلی بر آنها نداریم بچرخد، نوعی فاتالیسم و جبرگرایی را در روان ما نهادینه کرد؛ جبرگرایی که زاییده باورهای مذهبی بود، اما با تجربه تلخ تاریخی سیمان شد.
با ورود امپریالیسم اروپایی و مواجهه دردناک ایران با مدرنیته، این جبرگرایی مذهبی پوستاندازی کرد و به یک خرافات سیاسی مدرن تبدیل شد. قدرتهای غربی، روسیه و بریتانیا، که با ماموریتهای متمدنساز و برتری نظامی و تکنولوژیک وارد میدان شده بودند، بحرانی بیسابقه در هویت ایرانی ایجاد کردند. شکستهای تحقیرآمیز در جنگ با روسیه و از دست دادن سرزمینهای قفقاز در معاهدات گلستان و ترکمانچای، غرور ملی را در هم شکست.
در این نقطه تاریخی، جامعهای که عادت کرده بود تمام موفقیتها و شکستها را به اراده یک فرد قدرتمند نسبت دهد، نتوانست تحلیل ساختاری از ضعفهای نهادی خود ارائه کند. در نتیجه، آن باور مذهبی به چرخه ناامیدی و رستگاری و نیروهای غیبی، به یک باور سیاسی ترجمه شد. نقش قدرت نامرئی اکنون توسط قدرتهای امپریالیستی غرب ایفا میشد. خرافات مذهبی جای خود را به خرافات سیاسی داد و تئوری توطئه متولد شد. در دوران مدرن، کسانی که نمیتوانستند به مذهب پناه ببرند، به این خرافات سیاسی جدید روی آوردند و تمام بیماریها و مشکلات کشور را در دسیسههای انتزاعی و توطئههای قدرتهای «خارجی» جستوجو کردند. غرب و روسیه به فهرست دشمنان تاریخی نظیر مقدونیها و مغولها پیوستند تا مقصر انواع دردهای جامعه ایران شناخته شوند.
روشنفکران ایرانی به درستی استدلال میکردند که راه حل، غرق شدن در این پارانویای خودویرانگر نیست؛ بلکه راه عبور، توانمندسازی خود و کشور از طریق ایجاد نهادهای قانونی است تا دیگر هیچ قدرت خارجی جرات مداخله نداشته باشد.
مشروطه و رویای ناتمام روشنگری
رویارویی با غرب تنها منشأ حقارت نبود، بلکه بذر آگاهی را نیز در ذهن نخبگان ایرانی کاشت. مسافران و ناظران اروپایی پیشتر به درستی اشاره کرده بودند که مانع اصلی پیشرفت ایران، مردم آن نیستند، بلکه ماهیت دلبخواهی و تصادفی حکومت است که بیثباتی را تضمین میکند. پادشاه شاید میتوانست هارمونی ایجاد کند، اما همهچیز بیش از حد به شایستگی فردی او وابسته بود.
روشنفکران ایرانی که با ایدههای عصر روشنگری، حاکمیت قانون و تفکیک قوا آشنا شده بودند، دریافتند که برای خروج از این چرخه باطل نیازمند تغییرات نهادی بادوام هستند تا ثبات را تضمین کنند. آنها به این نتیجه رسیدند که باید قدرت پادشاه را محدود ساخت و حاکمیت قانون را مستقر کرد. این بیداری عظیم، منجر به انقلاب مشروطه در سال ۱۹۰۶ شد؛ نخستین انقلاب بزرگی که چشمانداز سیاسی ایران را عمیقا تغییر داد و مفاهیمی، چون دموکراسی پارلمانی و محدودیتهای قانونی بر قدرت را وارد ادبیات سیاسی ما کرد.
هدف نهایی این روشنفکران فراتر از تغییر ساختار سیاسی بود؛ آنها به دنبال توسعهای بودند که در آموزش و پرورش شهروندانی بافضیلت ریشه داشته باشد. مانیفست پنهان آنها، همنوا با امانوئل کانت بود که روشنگری را خروج انسان از نابالغی خودخواسته میدانست و فریاد میزد: «شجاعت استفاده از فهم خود را داشته باش!». آنها میخواستند بند ناف جامعه را از کالبد پادشاه و هدایتگران سنتی ببرند و به نهاد قانون و خرد جمعی پیوند بزنند.
اما تاریخ، عرصه مقاومت سنتهای دیرپا است. در عمل مشخص شد که تحقق این جاهطلبی بسیار دشوارتر از بیان آن است و ایرانیان همچنان برای راهنمایی و دریافت دستورالعمل، به شدت به رهبران سیاسی و مذهبی خود وابسته ماندند. این وابستگی به «مرد بزرگ» که ریشه در قرنها تجربه زیسته و ترس از آشوب داشت، به راحتی قابل محو شدن نبود. شکست سیاست در پاسخگویی به تغییرات اجتماعی، باعث شد تا جامعه بار دیگر برای یافتن توضیحی برای رنجهای خود، به سراغ توهمات سیاسی و تئوریهای توطئه برود.
در انتظار تولد نهاد
تراژدی سیاست در ایران، حکایت ملتی است که قرنها در جستجوی ثبات، به کالبد فانی اشخاص آویخته است. تمایز بنیادین میان اندیشه ماکیاولی و ژان بدن، گذار از سیاست به مثابه هنر کسب قدرت شخصی، به سیاست به مثابه علم حقوقی برای استقرار یک دولت پایدار و غیرشخصی بود. در حالی که جهان مدرن بر پایه مفهوم انتزاعی «حاکمیت» ایستاده است و تداوم خود را از اشخاص فانی وام نمیگیرد، ما همچنان درگیر نوسان میان استبداد منجیگرایانه و آشوب خانمانسوز بودهایم.
فقدان تفکیک میان حوزه عمومی و خصوصی، و گره خوردن شکوه به شمشیر یک فرد، ذهنیت ما را به پذیرش قساوت در برابر بینظمی شرطی کرده است. تا زمانی که نتوانیم آن «جسم لطیف» و نامرئیِ قانون و حاکمیت ملی را فراتر از چهرهها و اشخاص بنا کنیم، خطر بازگشت به جبرگرایی، انفعال و جستجوی مقصران خیالی در آنسوی مرزها همواره در کمین ماست. عبور از این گردنه تاریخی، نیازمند همان شجاعتی است که روشنفکران مشروطه طلب میکردند: شجاعت خروج از نابالغی سیاسی و ایستادن بر پای نهادهایی که از جان ملت تغذیه میکنند، نه از سایه بلند یک پادشاه.


اما نسل نوجوان ایران امروز بر خلاف نسل ما شجاع نترس و خلاقند این نسل اگر دیده نشوند که نمی شوند چند سال بعد که جسمی هم قوی خواهند شد نظم دهکده جهانی را بر هم می زنند، بی تردید.
یک روانشناس دکتر معلم
تا دیروز میخواستید پسر شاه سابق رو بکنید مجددا شاه
حالا که طی یک فرایند خبرگان به این نتیجه رسیدن که بهتر گزینه پسر رهبر قبل هستش این ماجرا شد آخ و پف و جیز
شروع کردید به آسمان و ریسمان بافتن
مطمعن باش جامعه ایرانی به بلوغ رسیده که بدون بودن راس قدرت 10 روز کامل در حال جنگ است
شما کاسه داغ تر از آش نشید
ملت خبری نداره از این فرایند!
دمت گرم
قطعا نه ولی چون خبره هست بهش اعتماد میکنی
اینم مجلس خبرگانه دیگه
بسوزید و بسازید که شاهزاده رو نتونستید به تخت بنشونید
۱- اگر انتخاب فقط بر میزان موروثی بودن انجام شود. شبهه وارد است. اما اگر فرد تمام ویژگی های رهبری را مطابق قانون اساسی داشته باشد. فرزند رهبر شهید بودن نباید ضد امتیاز و مانع تلقی شود.
۲- در تاریخ نبوت و امامت و ولایت شاهد موروثی بودن از لحاظی هستیم. اما صرفا فرزند پیامبر بودن یا فرزند امام بودن شرط نبوده است. به تعبیر قرٱن مجید«اهلیت» شرط است. «و لا ینال عهدی الظالمین.»
اسماعیل جانشین ابراهیم و یوسف جانشین یعقوب و امام مجتبی جانشین امام علی علیهم السلام.
۳- در نواب خاص امام زمان علیه السلام. نایب اول عثمان بن سعید عمروی است و نایب دوم محمد بن عثمان بن سعید.
۴- آیت الله سید مجتبی خامنه ای ویژگی های رهبری را داشته اند. ایشان در مکتب و مدرسه ولی شهید امام خامنه ای بالیده اند و در تمام سال های رهبری امام خامنه ای یار ایشان بوده اند.
۵- ترامپ در شرایط جنگی که بر نظام و ایران و ملت ایران تحمیل کرده است. به دلیل حماقت ذاتی که دارد برای ایران و انتخاب رهبری خط و نشان کشید. انتخاب ٱیت الله مجتبی خامنه ای که بیش از هر نامزد دیگری با ساختار حکمرانی در ایران ٱشناست. تجربه نزدیک به ۴۰ سال حضور دارد. امتیازی دیگرست.
«رهبر سوم فقیهی عادل و آگاه، متخلق، سیاست شناس و سياستمدار، آشنا و مشرف به فضاى مجازى و رسانه هاى نوين، اهل شور و مشورت و خرد جمعى و نیز داراى منظومه فكرى مشخص براى توسعه و پيشرفت جامعه و كشور است.»
امام شهید بسیاری از مسائل حکومتی و پیچ و خم ها را به آقا سیدمجتبی یاد داده است.